یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
دانی چرا در سیر خود بر خویش می لرزد قلم ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم
salamdar in ghogha ke kas kas ra naporsadman az pir moghan mannat paziramya ali
دوش وقت سحر از غصه نجام دادند واندر ان ظلمت شب اب حياتم دادند يه جايي خوندم البته از يه جاي موثق منبعش دقيق يادم نيست كه يكي از شهدا هميشه اين شعر ورد زبونش بوده و بالاخره موقع سحر به شهادت ميرسه
مجوي عيش خوس از دور باژگون سپهركه صاف اين اين سر خم جمله درد آميز است
در ره عشق نشد كس بيقين محرم رازهر كسي بر حسب فكر گماني دارد