در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخش ديد ملک عشق نداشت عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد
درد عشقي كشيده ام كه مپرس زهر هجري چشيده ام كه مپرس گشته ام در جهان و اخر كار دلبري برگزيده ام كه مپرس
ليبرا جان شعرتان تكراري بو د عزيز دل بود كه قافله ها را عقب انداخت سر ر فتن اين حوصله ها را عقب انداخت حتي هم جاده ها نيز گواهند اين پاي پر ازآبله ما راعقب انداخت
تنها نه ز راز دل من پرده بر افتادتا بود فلک شیوه او پرده دری بود
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه ذرهاي بودم و لطف تو مرا بالا بردمن خسي بي سرو پايم كه به آب افتادم او كه مي رفت مرا هم به دل دريا برد شعر از علامه طباطبائي