مادر اين روز ها در حال و هواي ديگري است. نگاهش همه به اينور و آنور است انگار گوش به زنگ چيزي است. درست مثل آن روزهاي عجيب!
انگار منتظر است. در اين فكرم كه تا مادر چادر به سر كرد چه بگويم:
مادر! دست مرا مي گيري؟ ميدانم كه مي خواهي تند بروي‘ دستم را كه بگيري من هم كنار شما تند ميدوم. ميدانم دست و رويم نشسته است‘ لباس هايم نامرتب است ولي با اين عجله مرا كه ميان اين همه خار و خاشاك تنهايي رها نمي كني‘ مي كني؟!
مادر ميدانم خيلي عجله داري‘من هيچ چيز نمي خواهم. حرف هم نمي زنم‘ فقط كنار شما ميدوم! دلم براي شما مي سوزد سراسيمه مي دوي و نگران من هم هستي. نه ميتواني دير برسي نه دل از بچه ات مي كني!
اي خدا به مامانم كمك كن‘ مامانم عجله دارد.
مامان اي كاش آن روز كه همه ي درها به تو كوبيدند‘ من بين در بودم. كاش من جاي تو بين در مي ماندم. كاش آن در به آن پهلو نمي خورد. كاش هيچ دري به هيچ پهلويي نمي خورد. چه درد عظيمي دارد. اي كاش...!!
امروز كه با بچه ها هر چه خاك در كوچه بود بر سر خود مي ريختم و با چوب شكسته ها بر زمين خط مي كشيدم‘ ناگهان باز تو را ديدم كه با التهاب چادر بر كشيده و هراسان به كوچه زدي. قلبم از جا كنده شد! دوباره يادآن صحنه افتادم و منظره ي آن در و ديوار به يادم آمد. بازي از يادم رفت چوبم را بر زمين انداختم و هراسان به سوي تو دويدم آنچنان كه دمپايي هاي كوچك پلاستيكي از پايم در آمد و من بر زمين خوردم! برخاستم: مادر‘ مادر !
و با ترس و اضطراب دوباره در حال دويدن بر زمين افتادم. تا خواستم گريه كنم با شتاب آمدي تمام چادرت به آغوشم گرفت از خاك بلندم كردي دست و لباسم را تكاندي. خيالم كمي راحت شد. آنوقت تو بي هيچ حرفي دستم را با دست راستت محكم گرفتي و با همان عجله به حركت در آمدي. دستت محكم دست مرا در خود مي فشرد و من به تو آويزان هردو قدمم را در هوا بر مي داشتم. در ميان زمين و هوا و دويدن نفس راحتي كشيدم خوشحال شدم مادر صورت كثيف و سر و وضع نامرتبم را كه اثر نصف روز خاكبازي در كوچه ها از آن نمايان بود‘ نديده گرفت. با اين همه عجله اي كه داشت كثيفي ام را فراموش كرد و بردنم را فراموش نكرد و مرا به هيچ همسايه اي هم نسپرد.
اما با هيجان مادر دوباره ترس به جانم ريخت و اضطراب به سراغم آمد‘ نكند!... نكند كه باز....!
- "... مادر اگر دري هست به خدا من مي مانم! ديگر نمي خواهم تو لاي در بماني. ديگر حاضر نيستم اين همه درد بكشي! از آن روز از هر دري كه مي آيي قلبم فرو مي ريزد. هر بار كه تو را كنار در مي بينم وجودم مي لرزد. مادر ترا به خدا كنار دري نايست!"
ايستاد و با مهرباني نگاهم كرد و گفت:
فرزندم! نترس‘ نترس! اين بار ديگر من نمي گذارم علي را تنها ببرند‘ اين بار ديگر نميگذارم حسن تنها و بي يار و ياور بماند‘ اين بار ديگر حسينم را با شمشير ها تنها نمي گذارم‘ ... اين بار من مهدي را تنها نمي گذارم. بدو ! و نترس؛
اما فقط ... بدو !
يامولاتي يا فاطمة اغيثيني
سرشار مهر