بسمه تعالي
آروم و محجوب بود . كم مي خوابيد و بيشتر كار مي كرد . و بسيار مسئوليت پذير . هر كاري كه بهش مي سپردي تا آخرش مي دويد . خاكي بود و بي شيله پيله ، گاهي موهاي سرشم ميديدي كه خاك آلوده . اصلا دوست داشت رو خاك بخوابه ! وقتي شهيد شد ، بچه ها براي مراسم شب هفتش رفتن تهرون ، و وقتي كه برگشتن حرفا داشتن واسه ي گفتن !!! از قصري كه توش زندگي كرده بوده ، از ماشين بنزي كه مال خودش بوده ، تو پاركينگ خونه ي پدري ... كي فكرشو مي كرد ؟ اون جوون مخلص بي رياي خاكي ، تو شمال تهرون با اون همه رفاه ، با اون زندگي افسانه اي ؟!!!
دو تا برادر بودن ، الان اسمشون يادم نيست ، گمونم رحيم و شفيع تجويدي يا يه همچين اسمي . شنيده بودم از مادر فرانسوي الااصل بودن و از پدر ايراني ! وقتي كه انقلاب شد هوائي شدن ! وقتي هم كه جنگ شروع شد ، از فرانسه پر كشيدن و اومدن ايران ! تو كاني مانگا هر دوشون با هم آسموني شدن ! چه چهره ي زيبايي داشتن !
يه عكس با حال انداخته بود تو مراسم فارغ التحصيليش از يكي از دانشگاه هاي كاليفرنيا ! با لباده و كلي دبدبه و كبكبه ! وقتي عكسشو ديدم با خودم گفتم يعني ممكنه ؟ اين همونيه كه گفته بوده : ميخواهم به دست شقي ترين انسان ها شهيد شوم ! با شروع جنگ انگار كه موشو آتيش زده باشن ، يه لحظه هم دووم نياورد تو امريكا ! و نرسيده پر كشيد ! انگار اون منتظر شهادت نبود ، شهادت براش لحظه شماري كرده بود !!!
هيچي نمي خورد ! حتي بعد راه پيمايي هاي طولاني و صخره نوردي با يه كوله پشتي ، كه كم مونده دو برابر هيكل ظريفش بود ! به طرز عجيبي امساك مي كرد ، باور نكردني ! اسمشو يادم نيست ، همينقدر يادمه كه از اسماءالله يا اسامي ائمه (ع) يا مذهبي نبود ! وقتي آسموني شد دوستش رازشو فاش كرد ! بهش گفته بود : بابام زمون طاغوت از ارتشياي وفادار و خيلي نزديك به رژيم بوده ، دارم گوشتاي سرهنگيمو آب مي كنم !!!
اسمش ارشد نعلبندي بود ! اول انقلاب گول گروهك منافقين رو خورده بود ، از اون بچه هاي خيلي فعالي بود كه بالاخره هم گير افتاد . يكي دو ماهي كه گذشت ، انگار كم كم داشت از يه خواب ، نه ، يه كابوس بيدار مي شد ! همه چيو فهميده بود ! توبه كرد ، توبه ي نصوح ! بعد ها نوشته هاشو از تو كوله پشتيش پيدا كردن : شهادت ، اي تنها مونس شب هاي تنهائي من ، خود را از من دريغ مدار ! اي شهادت ، كاسه ي گداييم را پس نزن ! وقتي از زندون آزاد شد ، انگار خيلي وقت بود كه روحشم آزاد شده بود ، ديگه نمي شد تو قفس تنگ دنيا نيگرش داشت ! پرواز كرد و تو عمليات والفجر سه ، در حالي كه تو سنگر مشغول پخش كردن نون و خرما واسه ي بچه ها بود ، آسموني شد !! شهادت كاسه ي گدايي شو پس نزده بود !!
شهادت حاصل ثمرات جهاد با نفس است ! يك انسان بي پايه و سست نبايد انتظار داشته باشد كه در درون وي شهادت به طور نامرئي به حركت درآيد . از وصيت نامه ي شهيد غلام رضا عباسي
اي بابا ، كميل ، تو كجاي اين روزگاري ؟ هان ؟
![[:^)]](/emoticons/emotion-18.gif)
لا حول و لا قوة الا بالله